حكيم زجاجى

976

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همىخواست كردن جهان را خراب * سخن گفتى آن بدنشان ناصواب بيامد انوشين روان قباد * سر مزدك شوم بر باد داد ببريد بيخ فسادش ز بن * همان به كه از وى نگويى سخن فريدون سه فرزند فرزانه داشت * به كوى طرب ز آن سران خانه داشت جهان جمله بر كاغذى نقش كرد * پس آن‌گه بر آن هرسه [ تن ] پخش كرد به سى بخش بس فتنه آمد پديد * شد آن كار بند تعب را كليد وليعهد خود كرد آن شاه را * بياراست ز او مسند و گاه را بر او رشك بردند آن هردو شاه * بكشتند آن شاه را بىگناه سرش را بريده به صندوق در * ببردند آن‌گه به پيش پدر سرانجام از نسل آن نامدار * منوچهر شد بر عدو كامكار برفتند و كشت آن دو تن را به درد * به گردون گردان برافشاند گرد سران دو خوبى ( ؟ ) . . . ببريد دست * فرستاد دست شه دين‌پرست فريدون سر آن سه فرزند يافت * به ديده به دل بد از آن بند يافت ز دنيا اگر دامن اندر كشى * تو را به كه آخر كند سركشى فريدون كه بد همچو روشن چراغ * نهادند بر جان پاكش سه داغ جهان را نگه كن چنين است كار * مرا بر سر جان از اين است نار كه گر شربتى مىدهد خوش‌گوار * بيارد پسش ساغر زهر مار چه بندى در اين خاكدان دل ، برو * كه ناگاه جان خواهد از تو گرو فريدون فرخ كه بد چاره‌جوى * به مردى برون كرد از خاره روى دد و دام را آن‌چنان رام كرد * كه با آدمى جاى آرام كرد ز هردانشى نزد او بود بهر * ز افعى برون كرد ترياك و زهر خر و ماديان را شد اندر نهفت * بياورد با يكدگر كرد جفت همان‌گه كه بر ماديان رفت خر * پديد آمد اين استر باربر طبيبى وى آورد بيرون ز كار * ببرد اندر آن مدتى روزگار بدانست خاصيت هرگياه * در آن كرد شاه از تفكر نگاه به افسون برون كرد مهره ز مار * بزرگى او را كه داند شمار